روزای بارونی گذشته رو تهران بودم...مثل همیشه برای تدابیر فوری پزشکی.
این روزا احساس غریبی دارم...خوشایند !
به هرچیز که میخوام، می رسم!!! (همین دیشب "خواستم" بعد از دوماه آب سوپ خوردن،یه لقمه نون و پنیر و گردو بخورم ... و خوردم!...خودمم نمیدونم چطوری رفت پایین!!!)
و اون عصر بارونی و سرد که "خواستم" برم ظهیرالدوله...بهشت الهه های موسیقی و ادبی...و رفتم! بادیگاردام!!! مخالفت نکردن ؛ حتی کلیددار سمج اونجا هم مانعم نشد ... بی وقت بود ولی نگفت :"تعطیله"! ...اصلا نگام نکرد ببینه دخترم یا پسر!!! ...
اونور راهرو هم دیگه ساکت نبود...دیگه غریب نبود... میشنیدم لرزش صداها رو ...
با ما بودی
بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی...
.
.
.
شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی...
.
.
.
تا بهار دلنشین آمده سوی چمن
ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر
تا که گلباران شود کلبه ی ویران من
...
همه ی فضا مترنم بود ...و این بین ،رقص برگها؛چشم نواز!
درویش خان ، خالقی ، بنان ، صبا ، بدیعی ، رضا و مرتضی محجوبی ، وزیری ، یاحقی ، برومند ، بهار، رهی ، سماعی و اسطوره موسیقایی من؛"حسین تهرانی"...

گرچه وضع و ترکیب اونجا،خبر از یه تخریب تعمدی میداد...یه فراموشی مصلحتی در نهایت بلاهتی عمیق،ولی اونروز دلم نسوخت وقتی سنگ قبر محو شده ی صبا و درویش خان رو دیدم...
دیگه بغض غربت بزرگ "مرد"هایی مث حسین تهرانی خفه م نمیکرد...

فکر میکردم به روزی که بعد از سالها؛ پرسپولیس رو از زیر خروارها خاک آوردن بیرون...
به روزی که اونقدر گشتند و کندند تا مزار فردوسی رو پیدا کردن ...
وبه همه ی روزهایی که مث پتک خورد توی سر اونایی که خواستن بزرگی و بزرگ منشی رو زیر خاک فراموشی دفن کنن...به عمق بلاهت و نارسایی افکار اونایی که فکر میکردن این سرزمین فراموش میکنه گوهرهایی رو که یه روز سرتا پاشو آذین بسته بودن...
ولی دلم واسه خودم و هم سن و سالام بدجور سوخت! ماهایی که سرمون به هر چیزی گرم میشه!!! به هر چیزی...
ماهایی که این روزا ؛نه موسیقیمون موسیقیه ... نه فیلممون فیلمه ... نه داستانامون داستانه ...نه عشقامون عشقه ...
و به این فکر کردم که غریب "ماییم"!
- همون حس غریب بهم میگه بار آخری بود که رفتم ظهیرالدوله،خدمت استاد (و اساتید).
- با اینکه انگشتام توانایی کمی دارن ولی یه بار دیگه با فیلم استاد تهرانی، تنبک رو گرفتم رو زانو و ... احساس خوبی داشتم و نگاه ها و اشکای دیگران مطمئنم کرد هنوزم خوب ضرب میگیرم!
- تا چند روز دیگه میرم فرانکفورت واسه عمل ریه هام.خب ابلهانه ست بیخودی امیدوار بودن؛ ولی دوست دارم لحظات پایانی زندگیم "توی ایران باشم" ...
بزرگترین آرزوی این روزام همینه و میخوام خواهش کنم ازتون واسه برآورده شدنش دعا کنید.
- وضعیتم باعث شده عمیق تر به گذشته ها فکر کنم ؛ دختر مغروری بودم... و لوس . با خیلی از بچه های وب سرد و بد برخورد کردم و این اذیتم میکنه.الان بزرگترین خواهشم ازشون اینه که منو ببخشند ، خصوصا:
سیامک جوانرودی (که خبرشو دارم هنوزم لطف میکنی و میای بلاگم ... آشتی؟؟؟)
فرزاد (واسه خاطر بی احترامی که به افکار سیال و سلیست کردم)
علی و فاطمه جون (واسه خاطر رنجوندن دل مهربونتون )
و داداش گلم محمد که نگرانیها و مهربونیای صادقانه ت همیشه شرمنده م کرده.( و در مقابل من فقط اذیتت کردم...)
- دلم واسه همه تنگ میشه ... دوستون دارم.
