تبليغاتX
تکه ای از سرنوشت

تکه ای از سرنوشت

+ نگارش در 87/04/13 نگارنده سهره |


نیامده پشیمان شدم! خوشم نیامد! یکباره اطرافم خالی شده بود و وزشی سرد تنم را میلرزاند.گفتم:"بیخیال ! برم گردانید!"

وارونه ام که کردند،با خیال راحت چشمانم را بستم و آماده شدم تا به غار تنهایی خودم برگردم ولی... برم نگرداندند که هیچ؛ ضربه هایی هم نثارم کردند!

بهم برخورد و بیشتر ترسیدم!فهمیدم موضوع جدی ست.

گفتم:"لااقل بگذارید برگردم و دوماه باقی مانده را بمانم،بعد خودم می آیم!"

ولی...کسی خیال برگرداندن مرا نداشت!

گریه کردم ... برای اولین بار . با صدایی چنان ضعیف و غمگین که دلم برای خودم سوخت...   

نچ! فایده نداشت.شروع کرده بودند به شستشو و یکی هم از آن طرف برایم لباس می آورد!

دیدم نه! کسی حواسش به حرفهای من نیست! راستی راستی قرار ست دیگر برنگردم! گریه هم بیفایده بود، پس...    

لج کردم! خواستم بترسانمشان! یکباره تصمیم گرفتم دیگر نفس نکشم!به سقف خیره شدم و نفسم را در سینه حبس کردم!

همهمه شد بینشان. آن یکی که مرا بغل گرفته بود، دوید... در دلم گفتم:"...آخ جان! برگشتم!"   

ولی خوشحالیم نپایید! یک لحظه چشمم به مادر افتاد که فاصله ام با او به جای کمتر شدن بیشتر میشد! خواستم زبان باز کنم که :"اوهوووووووی!...وایستا ببینم؟!....از این طرف نه....برو آنجا!....."

ولی...

ای مصیبت! ای بدبختی! نخیر!... متل اینکه شوخی شوخی همه چی جدی شد! نفسم واقعا بالا نمی آمد!... احساس خفگی میکردم...      

فوری گفتم:"خدایا !غلط کردم ! ببخشید ! شوخی بود... این اول کاری حالمان را نگیر!"

خدا خندید.لپم را کشید و لبخند زد...    

آنقدر زیبا خندید که چشمهام را بستم تا بعد از لبخندش تصویر دیگری را نبینم! در همان لحظه احساس کردم ریه هام باز شدند و هوای تازه ای درونشان سرازیر شد.

خدا آمد و کنارم نشست.گفتم:" تو هم خوب بلدی اذیت کنی ها! یک لجبازی کوچک و این حالگیری بزرگ؟!"

...خندید...

گفتم:"این دنیا زیادی جادار است.اصلا قابل مقایسه با غارم نیست! میترسم!!!"

...به چشمهام خیره شد و سر نیمه طاسم را نوازش کرد! در یک لحظه انگار هرچه آرامش داشت در وجودم سرازیر کرد.

لبخند زدم... لبخند زد! ...

گفتم:"آنجا فقط من بودم و تو...اینجا ولی همه هستند...گم نشوی یک وقت! مطمئن باشم که تنهام نمیگذاری؟!...

دستانم را فشرد و لبخند زد.

"کی ازین مهمانی برمیگردم؟"

دستش را روی قلبم گذاشت: .. .. .. .. .. .. .. .. ..

"خوب است.زمان قابل تحملی ست.ولی قول بده دیر نکنی!"

انگشت کوچکم را بالا آوردم و گفتم:"قول؟؟؟؟؟"

انگشت کوچکش را دور انگشتم حلقه کرد و سه بار تکان داد.

خندیدم....خندید

            خندیدم....خندید

                        خندیدم....خندید...

                                              ...

بله! چیه؟! نشستین که چی بشه؟! داستان تموم نشد ولی ادامه هم نداره! پاشید تولدمو تبریک بگید دیگه!

 ناسلامتی 7 ماهه دنیا اومدم که دوماه بیشتر از مصاحبت من محظوظ بشید!

حالا همه با هم: یه جیغ

                            سی ثانیه سوت بلبلی

                                      5 دقیقه کف زدن مداوم و...

                                                                         

                           تولدت مبارک

 

+ نگارش در 87/04/08 نگارنده سهره |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


برگ نخست
!!!چاپار



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386



...دوستانی بهتر از آب روان

مثل هیچکس
"سهراب سپهري"
DJ محمد* خاطره
علي * غروب باراني
حرف دل : اصالت
ايمان * دفتر دل
فرزاد * بشنو از ني چون حكايت ميكند
يار خوش
Grotesque
بيتا*كلوپ شادي
شعر و ادب معاصر
بازگشت سفير* آصف
عکس و جک و اس ام اس
عشق صورتی*مهدی
مدادهای شکسته
بهنام*غریبانه
سحرگاه رفتن
زهر عشق
شیطنت
داستانسرا
مونا * آنتي دنيا