تکه ای از سرنوشت
... همین جا رهایم کنید
شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی!.. و زنبیل تورا گرانباری شاخه ای بس خواهد بود.." اول اردیبهشت ماه سالروز درگذشت شاعر آب و آیینه سهراب سپهری ست روحش قرین رحمت خداوندگار رحمان نوروز بمانید که ایام شمایید نگاه کردن نیاموخته اند.. و درخت، جز آرایش خانه نیست.. پیوندها گسسته، کسی در مهتاب راه نمی رود.. و از پرواز کلاغی هشیار نمی شود.. و خدا را کنار نرده ایوان نمی بیند، و ابدیت را در جام آبخوری نمی یابد.. در چشمها شاخه نیست در رگها آسمان نیست در این زمانه،درختها از مردمان خرم ترند.. کوه ها از آرزوها بلندتر.. نی ها از اندیشه ها راست تر.. برفها از دلها سپیدتر.. آرکاس که رفته رفته بزرگ شده و از قضا شکارچی قابلی هم هست، روزی خرسی را در جنگل دیده و قصد شکار کردن آن را دارد که در آخرین لحظه زئوس سر می رسد ،تیر آرکاس را از مسیر منحرف می کند و سپس کالیستو را به او معرفی می کند.. (کالیستو ! پسرمون آرکاس ... آرکاس ! مادرت کالیستو!!) آرکاس سخت متأثر شده و تقاضا می کند یا مادرش را به شکل اول برگردانند یا او را هم مثل مادرش مبدل به خرس کنند.. بیان می شود که :".. به پیوست شکایت نامه ی بانو هرا، برگرداندن بانو کالیستو به شمایل اولیه میسر نمی باشد ." و لذا آرکاس در هیئت یک خرس ،بقیه عمر ،مادرش را همراهی می کند.. پ.ن دارم نشریه نجوم دانشگاهو آماده می کنم.. این مبحث افسانه ها و .. حس آشنای تهوع .. 
![]()

| Design By : Pichak |


