تبليغاتX
تکه ای از سرنوشت

تکه ای از سرنوشت

مرا همین جا رها کنید...
 
 
...
و با تمام افق های باز ، نسبت داشت...

...
 

   از نردبان عشق تو بالا نمیروم

بالا برای توست من آنجا نمیروم

  فالی بزن به نیت باران،غزل بخوان 

من میروم کنار خدا یا نمیروم؟!

من باز هم رفوزه شدم،تنبل کلاس

بالاتر از حروف الفبا نمیروم

"دارا" انار داشت ولی،آه آن طرف

دیگر سراغ غربت "سارا" نمیروم

مردی که اسب داشت نیامد،غروب شد

تا شیهه ی طلوع از اینجا نمیروم   

 

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/30 | 

God is always with me

I have no need for words,for even in the stillness

His love is ever heard

His warming presence fills me

So deep within my soul

And fills my heart with gladness

His live does make me whole

"Clay Harrison_1982"                                                   

                                      

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/29 | 
حسین(ع) بیشتر از آب،تشنه ی لبیک بود...افسوس که

به جای افکارش،زخمهای تنش را نشانمان دادند و

بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند!!!

شهید دکتر شریعتی

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/29 | 
درمزارآباد شهر بی تپش                     وای جغدی هم نمی آید به گوش

دردمندان بی خروش و بی فغان            خشمناکان بی فغان و بی خروش

مشتهای آسمان کوب قوی                     وا شدند و گونه گون رسوا شدند

یا نهان سیلی زنان یا آشکار                 کاسه ی پست گدایی ها شدند

در مزارآباد شهر بی تپش                   دارها برچیده،خون ها شسته اند

جای خشم و کین و"عصیان بوته ها"      پشکبُنهای پلیدی رُسته اند

                    خشمگین مابی شرفها مانده ایم!

                             

 

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است،تنها و بیکس.با دستهای خالی

،یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است.جز

"مرگ" سلاحی ندارد!اما او فرزند خانواده ایست که "هنر خوب

مردن" را ،در مکتب حیات،خوب آموخته است.

 

در این جهان،هیچکس نیست که همچون او،بداند که "چگونه باید مرد"؟

دانشی که دشمن نیرومند اوـ که بر جهان حکومت میراند ـ از آن بی بهره

است. و این است که قهرمان تنها،به پیروزی خویش بر انبوه سپاه

خصم،اینچنین مطمئن است،و اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده

است.

آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها

که جهاد را تنها در "توانستن" می فهمند، و به همه ی آنها که پیروزی بر

خصم را تنها در "غلبه"،بیاموزد که "شهادت"،نه یک

"باختن"،که یک "انتخاب" است...انتخابی که در آن،مجاهد،با قربانی

شدن خویش،در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق،پیروز میشود.

 

و حسین ،وارث آدم -که به بنی آدم زیستن دادـ و

وارث پیامبران بزرگ ـ که به انسان "چگونه باید

زیست" ـ را آموختند ـ اکنون آمده است تا درین روزگار، به فرزندان آدم

،"چگونه باید مرد" را بیاموزد!

 

حسین آموخت که "مرگ سیاه"،سرنوشت شوم مردم زبونی ست که

به هر ننگی تن میدهند تا "زنده بمانند"،چه، کسانی که

گستاخی آن را ندارند تا "شهادت"را

 

انتخاب کنند،"مرگ" آنان را انتخاب

خواهد کرد!

شهادت -شهید دکتر شریعتی

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/28 | 

Rainbows would never be rainbows if sunshine have never met rain

No one would ever needcomfort if there  was no sadness and pain,But life holds both sunshine and showers

The day's aren't all bright and fair

So;look through the showers for the rainbows

you'll always find hope shining there 

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/27 | 

Today isn't a holiday

It isn't even your birthday

But I still thought I'd like to send a special message to my friend

*

You make me lough and make me smile

You ease my troubles for a while

When clouds are thick and skies are gray&you put some sunshine in my day

*

You are really thoughtful sweet and kind

A friend like you is hard to find

I know I told you once or twice

That I think you are my real friend

you are my best freind

Thank you for everything

for you...yes!just you:A.GH                    

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/25 | 

دیشب دوباره آمدی به خواب من

دیدار خوب تو

تا کوچه های کودکیم برد پا به پا

شاد و شگفته،ما

فارغ ز هست و نیست

در کوچه باغها

سرخوش ز عطر و بوی نسیمی که می وزید

یک لحظه دست تو

از دست من جدا شد و ...

خواب از سرم پرید

"خون سیاوش - سیاوش کسرایی"

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/25 | 

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید ازان پس بود که احساس میکردم

در سینه ام پر میزند شبها پرستویی

شاید ازان پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم،مادرم میگفت

از شانه ام هر روز می چیده ست شب بویی

بیچاره آهویی که صید پنجه ی شیریست

بیچاره تر شیری که صید چشم آهوییست!

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست میشویی...!

"فاضل نظری"

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/22 | 
درین بیگانگی محض،صدایی مرا به خویش میخواند که نمیشناسمش.سکوت تنهاییم را شکسته...خلوتم را آشفته...همه جا هست: در شکست روزهایم،در نمناکی بیگاه چشمهایم،در تغافل بی نظم آرزوهایم،در خمیازه ی سرد روزمرگی هایم،در بیخوابی بسترآشفته ام،  ...همه جا هست و نمیشناسمش.و مضحک این که نمیفهمم چه میگوید!شاید اینگونه نجوا میکند تا نفهمم و یا شاید میخواهد در ابهام افکارم نقطه ی سکونی بیابد،نمیدانم...اما همه جا هست و نمیشناسمش.

درین حراج فرصتها،به چه امید برخیزم و برابر هجوم نفس بر حوادث ملال انگیز قامت راست کنم؟!و فراتر ازین...گام بردارم پیشتر روم تا راز این زمزمه ها را دریابم؟

امید و دلخوشی ام درک بی ریایی چشمانم ست هنگامی که گونه هایم را از شوری اشک میسوزاند.درین هنگامه ی رنگها،چشمانی سلیس و ساده ،میتواند بزرگترین دلخوشی باشد.که آن هم :میشود نشست و گریست.

(و گریستن موهبتی ست.هنگامی که هاله ی اشک چشمانم را پر میکند،چه لذتی میبرم ازین که چشمانم باز ست و چیزی نمیبینم.)...

این جا هم صدای زمزمه می آید:در انجمن بی ادعای قلم و کاغذ و سخنانی بی ادعا تر که نگاشته میشوند.

درین خلوت عمیق،درین بیگانگی محض،صدایی مرا به خویش میخواند که همه جا هست و .....نمیشناسمش. 

 

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/17 | 
با همه درآمیز و با کسی آمیخته مشو!...
نوشته شده توسط ... |  در 86/10/16 | 
...    Problems can either make you or break you

...The hammer that break glass can shape steel

...It's up to us to be glass or steel

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/15 | 
 

ای سرطان شریف عزلت!

سطح من ارزانی تو باد...

                                  "زنده یاد سهراب سپهری"

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/13 | 

قصه ی تلخی اش دراز مکن     زندگی روزگار کوتاهیست!

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/12 | 
نوشته شده توسط ... |  در 86/10/11 | 
         

نازد به خودش خدا که ،حیدر دارد

دریای فضایلی مطهر دارد            

همتای علی نخواهد آمد ولله!

صدبار اگر کعبه ترک بردارد

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/10 | 

...Life Without Friendship

Is like the dawn without the sun

Is like the sky without the moon when the evening has begun

Is like a rose without rain

Just would not be the same

Is like a ship without a sea

Just could not be without a Friend

!Like YOU  for  ME  

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/09 | 
 

اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود،

علی را می پرستیدم.                      "شهید چمران"

 روزهایم به سردی نمیگذرند وقتی درین زمستان، تن یخ زده ام را

"ها"میکنی.در فصلهایت که جایم میدهی،بهار میشوم و وزش میخوش تو

را در باغهایم به نظاره مینشینم.                                                  

هیچگاه آنقدر دور نبوده ای که زمزمه هایم را نشنوی...ولی چرا هیچگاه

آنقدر ازین شراب کهنه مست نبوده ام که سربه میله های قفس خویشتن

خویش بکوبم و...                                                          

درد پنهان میکنم درین زمستانی که دستها در آستین ست ولی هر شب به

بزم عشق توکه مینشینم ، چونان صاحب دردی، دستان سخامند خویش را

حلقه ام میکنی و ...چه خوشایند تر از این خواب امن؟!!!                 

امروز،روز بخشش پادشاهی توست به گدایان عرش کبریا...فرخنده باد

این شگرف  بر ما...و بر ما....و بر ما....

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/08 | 

تو رفتی...دیگری آمد،که او هم میرود فردا

دلم دیگر به تنگ آمد ازین بدرود جانفرسا

به دنبال تو بی پروا هزاران ره که پوییدم

نسیم آسا به هر گلشن هزاران غنچه بوییدم

به لب نام تو آوردم،چه در مستی،چه هشیاری

نبودی از نظر غایب چه در خواب و چه بیداری

تو اما راه خود رفتی،چو رودی سوی دریاها

ولی من ساکت و خاموش بسان باد صحراها

تلاشی بیثمر کردم ولیکن غصه باقی ماند

خروش و بانگ و فریاد و حدیث و قصه باقی ماند

زپا افتاده ام دیگر نوایی سرنخواهم داد

درختی بیثمر هستم که دیگر بر نخواهم داد...

"شاعرشو نمیشناسم...برین از خود حمیرا بپرسید"

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/07 | 

پاک کن نداری خدایا؟!!! حواست هست سینه ی این کاغذ دیگه جایی واسه نقاشی کردن نداره؟! میبینی!...این چشا رو میگم.اینایی که خیره موندن به آسمون تا ببینن"بازم هست؟!!!"...چشایی که دیگه خورشید فردا رو نمیبینن...خدایا!ازین چشما" بازم هست"؟!

پس کی میخوای مداد قرمزتو بزاری کنار؟!

چرا توی این نقاشی واسه دردامون هیچ مرزی نذاشتی؟چی میشد اگه دورشون یه خط میکشیدی تا میدونستیم تا کجا"بازم هست..."!

بوی دود...بوی خون...صدای ضجه و ناله و فریاد...پاک کن ندری خدایا؟!"بازم هست"؟!

اینجا،توی نقاشی تو،توی این کاغذ....خیلی شلوغه،خیلی سروصداست...نمیشنویم دیگه صداتو...بلندتر...بلندتر حرف بزن...

خدایا!

پس کی فریاد میزنی...!

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/07 | 
 

Do not ask the Lord to guide your footsteps...,if

you are not willig to move your feet

نوشته شده توسط ... |  در 86/10/06 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی