درمزارآباد شهر بی تپش وای جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان خشمناکان بی فغان و بی خروش
مشتهای آسمان کوب قوی وا شدند و گونه گون رسوا شدند
یا نهان سیلی زنان یا آشکار کاسه ی پست گدایی ها شدند
در مزارآباد شهر بی تپش دارها برچیده،خون ها شسته اند
جای خشم و کین و"عصیان بوته ها" پشکبُنهای پلیدی رُسته اند
خشمگین مابی شرفها مانده ایم!

مردی از خانه ی فاطمه بیرون آمده است،تنها و بیکس.با دستهای خالی
،یک تنه بر روزگار وحشت و ظلمت و آهن یورش برده است.جز
"مرگ" سلاحی ندارد!اما او فرزند خانواده ایست که "هنر خوب
مردن" را ،در مکتب حیات،خوب آموخته است.
در این جهان،هیچکس نیست که همچون او،بداند که "چگونه باید مرد"؟
دانشی که دشمن نیرومند اوـ که بر جهان حکومت میراند ـ از آن بی بهره
است. و این است که قهرمان تنها،به پیروزی خویش بر انبوه سپاه
خصم،اینچنین مطمئن است،و اینچنین مصمم و بی تردید، به استقبال آمده
است.
آموزگار بزرگ "شهادت" اکنون برخاسته است تا به همه ی آنها
که جهاد را تنها در "توانستن" می فهمند، و به همه ی آنها که پیروزی بر
خصم را تنها در "غلبه"،بیاموزد که "شهادت"،نه یک
"باختن"،که یک "انتخاب" است...انتخابی که در آن،مجاهد،با قربانی
شدن خویش،در آستانه ی معبد آزادی و محراب عشق،پیروز میشود.
و حسین ،وارث آدم -که به بنی آدم زیستن دادـ و
وارث پیامبران بزرگ ـ که به انسان "چگونه باید
زیست" ـ را آموختند ـ اکنون آمده است تا درین روزگار، به فرزندان آدم
،"چگونه باید مرد" را بیاموزد!
حسین آموخت که "مرگ سیاه"،سرنوشت شوم مردم زبونی ست که
به هر ننگی تن میدهند تا "زنده بمانند"،چه، کسانی که
گستاخی آن را ندارند تا "شهادت"را
انتخاب کنند،"مرگ" آنان را انتخاب
خواهد کرد!
شهادت -شهید دکتر شریعتی