تبليغاتX
تکه ای از سرنوشت

تکه ای از سرنوشت

مرا همین جا رها کنید...
 
 
...
و با تمام افق های باز ، نسبت داشت...

...
 
                                     

 نمیتونم گریه نکنم!

خدایا! خیلی دوسِت دارم...ممنونتم

دیگه چی میتونست منو اینقدر خوشحال کنه؟!

 

 

                                           

                                                 

                                                   

 

           کوچیک حاج حبیب خودمون که آخر عرضه و همته!

 

 

                      

بچه ها متشکریم                                    بچه ها متشکریم

 

                                        

ساخت این انیمیشنا و عکسا ۵ ساعت طول کشید(البته یه چیزایی رو بهشون اضافه کردم ،انیمیشن اصلی کار من نیست)...بیکار و علاف نبودم!اتفاقا کلی هم درس داشتم.ولی عاشق بودم...اونقدر عاشق که تموم مدت تماشای بازی بچه ها گریه کردم.با تمام وجود حس میکردم که دارن از جون مایه میذارن و هیچی جز شادی طرفدارا نمیخوان.

با جرئت و صداقت میتونم بگم که اگه امروز نتیجه طور دیگه ای میشد،همه چیو میذاشتم کنار،حتی... الان ولی اونقدر خوشحالم که نفسم به سختی درمیاد! و اونقدر عاشق که قلبم توی سینه م جا نمیگیره.این پیروزی رو به همه ی پرسپولیسیها تبریک میگم. حرف بدی نیست اگه الان و توی این لحظات که هر چی میگذره شیرینی بردمونو بیشتر احساس میکنم بگم:

                                      بچه ها! میبوسمتون و دوستون دارم

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/28 | 

ز دشتي آمدُم، وَر لار ميرُم        تن ِ ساز آمدُم، بيمار ميرُم

الهي خير نبيني خان ِ دشتي       كه با يار آمدُم، بي يار ميرُم

آواز نبود ؛ناله بود.با غمي كه توي هر كلمه ش داشت،ميشد سالها گريه   كرد.درد پنهون سر انگشتاش ،ضجه ي سه تارو درمياورد و لرزش عجيبي توي دلم مينداخت.موهاي نقره اي فر خورده ش،در عين پريشوني،بدجوري دلبري ميكرد و قد برافراشته  و چشاي بَراقش حكايت از جذابيت روزاي جووونيش داشت.

بين جمعيت توي پارك، آروم قدم ميزد و ناله ميكرد: ز دشتي آمدُم ...

با تموم شدن هر مصرع، آه عميقي ميكشيد وادامه ميداد...انگار بعد از بي وفايي روزگار،ديگه نفساشم ياريش نميكردن.زمزمه هاي مردم كه با اومدنش،قطع شده بود بعد چند ثانيه دوباره شروع شد و انگار كمي هم بلندتر.از كنارحلقه ي دختر و پسرايي كه ورق بازي ميكردن رد ميشد كه يكيشون يه هزاري طرفش دراز كرد :"بيا كاكو! شادترش كن كه پَروندي حالمونو"! پولو توي باروني مندرسش گذاشت: "غم نبيني جوون"! .سه تارو توي بغلش جابجا كرد و نواخت:

زمن نگارم،حبيبم؛خبر ندارد     به حال زارم ،حبيبم ؛نظر ندارد ...

بساط لودگي پسرا جور شد انگار؛پا شدن وسط چمن و ... .همونطور كه به چرخش آهنگين گردن و شونه هاي اونا نگاه ميكرد،آروم و سنگين تر از قبل،راه افتاد.مسخ حركات انگشتاش شده بودم.خسته ولي هماهنگ بود...بي اختيار پشت سرش راه افتادم ...

: "خانوم! خانوم! با شمام!  ...چي ميخواستين؟!"  برگشتم و پولو از روي پيش خوان برداشتم :"هيچي" ...رفتم دنبالش...

                     

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/26 | 

                                                                              

Another year ,another spring , another Ordibehesht …and

 

your birthday.

 

Yazdan  ; my darling!

 

Another year, another tear & another smile is come

 

too,but

 

There will never be another you for we.we love you more

 

than previous moments.

 

It's your birthday but you aren't hear.

 

our gift for you is our Love.you mean the world to we

 

and without you,we may not be living.It's our wish of

 

GOD that you be always safe and successful.

 

Where'er you are; smile my dear because your smile

 

bring hope and happiness to we.

 

Smile Yazdan!

 

Happy birth day to you

 

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/23 | 
 

ديروز وقتي صفحات روزنامه رو ورق ميزدم،يه آگهي توجهمو جلب كرد: "آموزش تنبك و ريتمهاي ايراني توسط نوازنده برجسته تنبك، استاد......".از اينكه اين شخص اسم "استاد" رو روي خودش گذاشته ولي من تا حالا اسمشو نشنيدم،خيلي تعجب كردم و كنجكاو شدم تا حتما اين جناب استاد رو ببينم!

با تلفن همراهش تماس گرفتم و با يادداشت كردن نشوني خونه ش، امروز رفتم ديدنش.وقتي مشرف به حضورشون شدم،روبه روم شخصي رو ديدم پر مدعا و مغرور. گفتم:" اومدم تا افتخار استادي بديد وبه عنوان يه شاگرد از محضرتون استفاده كنم ."

به مبل تكيه داد و پاهاشو انداخت روي هم:"تا بحال كلاسي هم رفتيد يا استادي داشتيد؟"

-        نه!

-        اون تنبك؛ضرب بگيريد تا ببينم توي چه حدي هستيد!

-        اگه اجازه بديد،اول صداي ساز شما رو گوش بدم!

با غرور و افاده ساز رو برداشت و حدود 5 دقيقه،قطعه اي توي ريتم 4/2(دو چهارم) نواخت و بعد تنبكو داد دست من تا به اصطلاح؛ استعداد منو محك بزنه!

تنبك رو گرفتم و يه قطعه مث خودش زدم.توي جاش جابجا شد و با تعجب نگاهي به من انداخت.بعد ريتمي توي 8/6(شش هشتم) و 16/6(شش شانزدهم) واسش زدم.

 چشاش گرد شده بود! ساز رو به خودش دادم و گفتم:"حالا جناب استاد!!! شما مثل من بزنيد!"

با چهره اي كه ازش ناتواني واسه زدن اين ريتم ميباريد نگام كرد و گفت:"شما كه گفتيد استادي نداشتيد تا حالا.پيش كيا آموزش ديديد؟!"

-خدمتتون عرض كردم كه تا حالا استادي نداشتم .من با عشق و علاقه ي خودم،و به تنهايي و فقط با ديدن و شنيدن كاراي استاد تهراني و استاد اسماعيلي، نواختن اين سازو ياد گرفتم...

(زنده یاد حسین تهرانی)

*

خلاصه اون روز،حضرت استاد ........ كه حسابي چپ و راست شده بود، توي ادامه صحبتامون،حتي سئوالاتي در مورد نواختن تنبك ازم پرسيد و گنجينه ي دانسته هاشو تكميل تر كرد!

موقع خداحافظي،بعد از رد و بدل شدن تعارفات معمولي در رو باز كردم و اومدم بيرون،نگاهش كردم وگفتم:

"پيشنهاد ميكنم توي آخرين چاپ آگهي هاتون،كلمه "استاد" رو حذف كنيد!" و راه افتادم طرف ماشين. واسه ديدن عكس العملش ديگه بهش نگاه نكردم ولي تا وقتي از اونجا دور شدم،صداي بسته شدن در رو نشنيدم!

-وقتي امشب مازيار(داداشم ؛كه اونجا همرام بود) اين ماجرا رو با هيجان توي خونه تعريف كرد،بابا اخماش رفت تو هم! :

"مي خواستي چي رو به كي ثابت كني؟! تنبك رو واسه دل خودت ياد گرفتي يا كنف كردن ديگران؟! ..."

-توجيه فايده نداشت.اخلاق بابا رو خوب ميشناختم واسه همين هيچي نگفتم!

-هميشه فروتني و خاكساري،شاخصه مهم يه هنرمند واقعيه.به ياد ندارم جايي خونده يا شنيده باشم كه بزرگاني مث زنده ياد "حسين تهراني"(پدر تنبك) و "استاد اسماعيلي"(نوازنده ي برجسته ي تنبك) ،در عين تماميت مهارتشون توي نواختن اين ساز؛ ذره اي حتي، خودخواهي و غرور توي زندگيشون بروز داده باشن.

چرا بايد افرادي كه توي محضر اين عزيزان،"كوچكترين" هم به حساب نميان،خيلي كودكانه،احساس مهارتِ تمام بهشون دست بده و اظهار استادي كنن؟!

-امشب،موقع درست كردن سالاد واسه شام،انگشت سبابه م ناجور بريد! بابا نگاه معني داري بهم انداخت!

- تا دو سه روز (حداقل) نميتونم ضرب بگيرم.الانم خيلي درد داره!

-این وسط یکیمون جنبه نداشت...شاید من...شاید استاد...........!

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/19 | 

هنوزم تو براي من همون عشق نفس گيري

 

اگرچه يك نفس ديگر سراغم را نميگيري

 

تو با من نيستي ؛ اما جدا هم نيستي از من

 

نه ميماني كنار من، نه در قلبم تو ميميري

 

منم خو كرده ي دردي كه درمانش نميبينم

 

يقين بر سرنوشت من، تو دست سرد تقديري

 

تويي آن موج سرگردان؛منم آن ساحل تنها

 

كه ميكوبي به قلب من زخشمت هر زمان تيري

 

گريزم نيست از عشقت كه هم دوري و هم نزديك

 

دل من قاب تنهايي؛ تو در اين قاب؛ تصويري.

ساعتهاست دارم بهش گوش میدم!

 نمیدونم چرااز شنیدنش خسته نشدم!!!

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/17 | 

 

براي دوستاي عاشق و زودرنجم كه قراره زيباترين زندگي رو داشته باشن:

               سمانه و محمد! 

آسون نيست برداشتن اين همه فاصله هاي سنگي ؛ توي روزايي كه هوا رو قبل از تنفس، بايد فيلتر كرد...ميدونم!

خيلي سخته تحمل عذاب اين جدايي،وقتي ديواراي همه بلندترينه جز مال شما دوتا...اينم ميدونم!

اما براي اثبات پاكي عشقتون به ديگران، قبل از امتحان هر راهي، صبر رو امتحان كنيد.گذشت زمان هميشه سردترين آبه واسه خاموش كردن شعله هاي مزاحم خشم و كينه...بذاريد ثانيه ها بگذرن و خيلي چيزا رو همراه خودشون ببرن.محكم و سخت،پاي عشقتون بمونيد و فقط صبر كنيد.مطمئنم روزي ميرسه كه نه تك به تك - هردوتون "كنار هم" ميشينيد و وبلاگ منو ميخونيد!!!

 پاكي عشقتونو، با صبوريتون ، به ديگرون ثابت كنيد.

براي رسيدن به روزهاي قشنگ زندگيتون، هميشه دعا ميكنم.

                     دوسِتون دارم                         

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/14 | 

 

رضايي...فرزانه رضايي.پنجمين سالي كه مدرسه ميرفتم،معلمم بود. هميشه ازش ميترسيدم!!! كلا از مدرسه ميترسيدم...يه ترس مسخ كننده.از همون روز اولي كه مامانم دستمو توي مدرسه رها كرد و رفت تا چند ساعت ديگه بياد. يادمه تا وقتي كه اون روز مزخرف تموم شد،اشكم خشك نشد. يه ترس آميخته با نفرت از مدرسه توي دلم نشست كه تا آخرين سال تحصيل باهام بود.

اما اين احساس باعث نشد كه تنبل و بي انضباط باشم.ساكت ترين دانش آموز بودم و بهترين نمره ها مال من بود.اون روز هم  مثل هميشه حواسم به درس بود كه احساس كردم يه لكه ي سياه روي كيف دوستم داره جابجا ميشه...برگشتم  و نگاه كردم...مث فنر از جام پريدم .

: "فلاني! چرا ايستادي؟!"

: "خخخخخخخخانووووووم...سسسسسسوسك!"

بچه ها هنوز سوسكو نديده،همهمه ي بيموردشون شروع شد.رضايي با عصبانيت اومد طرف من و با نگاه ازم خواست تا نشونش بدم. دست خودم نبود.مگه نه اينكه ترس جزئي از وجود آدمه؟!با يه انسان به دنيا مياد و با مرگ ازش جدا ميشه.من ولي هنوز زنده بودم.چرا نبايد ميترسيدم؟!نگاهمو از صورتش گرفتم .برگشتم طرف كيف دوستم تا سوسكه رو نشونش بدم اما... ... نبود.روي ميز...زير ميز..زير نيمكت ...هيچ جا نبود.تا اومدم  قانعش كنم كه راستشو گفتم،يهو همه ي مخلفات كيف دوستمو ريخت روي ميز و همونطور كه بهمشون ميريخت،داد زد: "خب پس كجاست؟...نشونم بده ببينمش!!! ... ... ... ... ... .. " .من مات و گنگ فقط نگاش ميكردم.اون ترس پنهون شده توي دلم،بيدار شده بود انگار.ديگه هيچي از حرفاشو نشنيدم.بلند شدن دستشو ديدم كه اومد طرف صورتم...حتي سوزش گونه مو هم احساس كردم،ولي هيچ عكس العملي نشون ندادم.نتونستم كه نشون بدم...مسخ شده بودم.يه سكون ابدي بغلم كرده بود وفشارم ميداد. تجربه اي كه از لحظات  پر از ترس داشتم، بوسه ها و نوازش بزرگترام بود.اما اونروز يه نوع ديگه از نوازش رو تجربه كردم.يه نوازش داغ و ناخوشايند كه ديگه هزارها لبخند و شوخي بقيه ي معلمهام، نتونست از حرارتش كم كنه! حتي همين حالا هم  داغيشو احساس ميكنم!

توي كلاس نبودم...هيچ جا نبودم. نفهميدم كي نشستم .نفهميدم كي زنگ خورد و كي بچه ها رفتن.ضربه هاي كليد فراش مدرسه به در ، منو انداخت توي كلاس.با همون گيجي و گنگي، كيفمو برداشتم و راه افتادم طرف در.روي زمين،چشمم افتاد به سوسكه كه گيج تر و منگ تر از من از در كلاس ميرفت بيرون.رضايي اون حيووني رو هم ترسونده بود!!!

 

                                                        

این پست یه خاطره ست.واسه من تلخه و شاید واسه شما خنده دار باشه...این مهم نیست.مهم اینه که دوست ندارم خاطره ی من و خاطره ی سهراب (پست قبلی) باعث رنجش کسی بشه.خب هر کسی یه نظری داره، درسته؟!

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/12 | 

                        

...ما دور تا دور اتاق روي نيمكتها نشسته بوديم.ميان اتاق خالي بود و چه پهنه اي براي چوب و فلك.تخته ي سياه بد جايي بود: نوشته ي روي تخته سياه خوب ديده نميشد: برگ،مرگ خوانده ميشد.همان روز،حسن "خوب" را "چوب" خوانده بود و چوب خوبي از معلم خورده بود.

جاي من نزديك معلم بود.پشت ميزش نشسته بود و ذكر ميكرد. وجودش بطلان ذكر بود.آدمي بي رويا بود.پيدا بود زنجره را نمي فهمد،خطمي را نميشناسد و قصه بلد نيست.در حضور او خيالات من چروك مي خورد... .

تَركه ي روي ميز ادامه ي اخلاق او بود.بي تركه، شمايل او ناتمام مينمود. وتركه هميشه بود.حضور ابدي داشت.تركه ي تنبيه ،تركه ي انار بود كه در شهر من درختش فراوان بود... .در تعليم و تربيت آن روزگار،درخت انار سهم داشت.فراگيري محرك گياهي داشت.بعدها من هم تنبيه را ياد گرفتم.تركه زدن را در خانه مشق ميكردم.باغ ما بزرگ بود و جاي همه جور مشق.با تركه پيش يك درخت ميرفتم و با خشونت ميگفتم:"اوضاع طبيعي هندوستان را بگو" و چون نميگفت،تركه بود كه ميخورد! به درخت ديگر ميگفتم:"سار را با چه مينويسند؟...گفتي صاد؟" و شلاق بود كه ميزدم. دلم مي خواست هيچكدام درس خود را حاضر نباشند.معلم كلاس ما هم تنبل پسند بود.كندذهني جولانگاه ساديسم آموزشي او بود...

 

"زنده یاد سهراب سپهری"

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/11 | 

 

لبريزي از گفتن ولي ...

 

در هيچ سويت محرمي نيست!

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/09 | 

         

Never cry for any relation in life

 

Because for the one whom you

 

 cry ; doesn't deserve your tears

 

&

 

 

The one who deserves ; will never

 

let you cry…

 

هرگز و براي هيچ رابطه اي توي زندگي،گريه نكن!

چون كسي كه تو واسش گريه ميكني،لياقت اشكاتو نداره!

و كسي كه لياقت اشكاتو داشته باشه، هيچوقت نميذاره تو گريه كني

 

 

                   

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/07 | 

 

هنگامي دستم را دراز كردم كه دستي نبود،هنگامي لب به زمزمه گشودم كه مخاطبي نداشتم و هنگامي تشنه ي آتش شدم كه در برابرم دريا بود و دريا و دريا...

"گفتگوهاي تنهايي"- شهيد دكتر شريعتي

           

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/07 | 
                      

 

ترسم ز فرط معجزه ، چندان خرت کنند

تا داستان ِ عشق ِ وطن باورت کنند...

                     ...

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/05 | 

 

سكوت سنگين منو فقط صداي رهاي  تو ميتونه فرياد بزنه؛

 مث امشب...

مث هر شب...                  

بخون!        

 

                        عشق اگه روز ازل در دل ديوانه نبود

 

 

     تا ابد زير فلك ناله ي مستانه نبود

                        نرگس ساقي اگه مستي صد جام نداشت

 

 

    سر هر كوي و گذر اينهمه ميخانه نبود

 

 

                     من و جام مي و دي نقش تو در باده ي ناب

                          خلوتي بود كه در آن ره بيگانه نبود

 

 

                      تو چرا شمع شدي؛ سوختي اي هستي من!                   آن زماني كه تو را سايه ي پروانه نبود

 

            

 من جدا از تو نبودم به خدا در همه عمر

قبله گاه دل من جز تو درين خانه نبود

 

         

 كاش آن تب كه تو را سوخت؛مرا سوخته بود

به فداي تو مگه اين دل ديوانه نبود!؟

                       

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/04 | 

                

 

 من و قلبت رو جايي جا نذاري!

                     

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/02 | 

 

حضور بي تو

سكوت را آموخت

شايد كه غريبانه و دور

از نگاه آسماني تو

شمعي در درون فروخفت!

شاخه شاخه نگاهم

ارزاني تو

مسيحاي من!

درين ظلمت فراگير

در اين بي زمزمه گي

اشك مرا

به لبخندي پاسخ باش...

 

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/02 | 
. سهراب از تنهايي بيزار و با اين حال هميشه تنها بود ...

 

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط ... |  در 87/02/01 | 

 

سلام اي غروب غريبانه ي دل

 

سلام اي طلوع سحرگاه ِ رفتن

 

سلام اي غم لحظه هاي جدايي

 

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

 

خداحافظ اي شعر شبهاي روشن

 

خداحافظ اي قصه ي عاشقانه

 

خداحافظ اي آبي روشن ِ عشق

 

خداحافظ اي قطره شعر ِ شبانه

 

خداحافظ اي همنشين ِ هميشه

 

خداحافظ اي داغ ِ بر دل نشسته

 

تو تنها نمي ماني اي مانده بي من

 

تو را ميسپارم به دلهاي خسته

 

تو را ميسپارم به ميناي مهتاب

 

تو را ميسپارم به دامان دريا

 

اگر شب نشينم اگر شب شكسته

 

تو را ميسپارم به روياي فردا

 

به شب ميسپارم تو را تا نسوزد

 

به دل ميسپارم تو را تا نميرد

 

اگر چشمه ي واژه از غم نخشكد

 

اگر روزگار اين صدا را نگيرد

 

خداحافظ اي برق و بار دل من

 

خداحافظ اي سايه سار هميشه

 

اگر سبز رفتي اگر زرد ماندم

 

خداحافظ اي نوبهار هميشه          

    

نوشته شده توسط ... |  در 87/02/01 | 
هر كه تبم را بوسيد،سوخت! هر كه در آغوشم كشيد "مرا"

نيافت!...

                               

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط ... |  در 87/02/01 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی