تبليغاتX
تکه ای از سرنوشت

تکه ای از سرنوشت

مرا همین جا رها کنید...
 
 
...
و با تمام افق های باز ، نسبت داشت...

...
 
بدان

که در کنام شیر،رایحه ایست

که خواه خود در آن باشد

یا در جنگل به شکار،

روباهکان را از آن دور میکند.

         *   *   *

سارها،در حال پرواز هم

در ترس و هراسند

 

و بازها

به هنگام مرگ،حتی

باشکوه و مغرور.

 

"جبران خلیل جبران"

نوشته شده توسط ... |  در 87/04/28 | 
نوشته شده توسط ... |  در 87/04/13 | 

نیامده پشیمان شدم! خوشم نیامد! یکباره اطرافم خالی شده بود و وزشی سرد تنم را میلرزاند.گفتم:"بیخیال ! برم گردانید!"

وارونه ام که کردند،با خیال راحت چشمانم را بستم و آماده شدم تا به غار تنهایی خودم برگردم ولی... برم نگرداندند که هیچ؛ ضربه هایی هم نثارم کردند!

بهم برخورد و بیشتر ترسیدم!فهمیدم موضوع جدی ست.

گفتم:"لااقل بگذارید برگردم و دوماه باقی مانده را بمانم،بعد خودم می آیم!"

ولی...کسی خیال برگرداندن مرا نداشت!

گریه کردم ... برای اولین بار . با صدایی چنان ضعیف و غمگین که دلم برای خودم سوخت...   

نچ! فایده نداشت.شروع کرده بودند به شستشو و یکی هم از آن طرف برایم لباس می آورد!

دیدم نه! کسی حواسش به حرفهای من نیست! راستی راستی قرار ست دیگر برنگردم! گریه هم بیفایده بود، پس...    

لج کردم! خواستم بترسانمشان! یکباره تصمیم گرفتم دیگر نفس نکشم!به سقف خیره شدم و نفسم را در سینه حبس کردم!

همهمه شد بینشان. آن یکی که مرا بغل گرفته بود، دوید... در دلم گفتم:"...آخ جان! برگشتم!"   

ولی خوشحالیم نپایید! یک لحظه چشمم به مادر افتاد که فاصله ام با او به جای کمتر شدن بیشتر میشد! خواستم زبان باز کنم که :"اوهوووووووی!...وایستا ببینم؟!....از این طرف نه....برو آنجا!....."

ولی...

ای مصیبت! ای بدبختی! نخیر!... متل اینکه شوخی شوخی همه چی جدی شد! نفسم واقعا بالا نمی آمد!... احساس خفگی میکردم...      

فوری گفتم:"خدایا !غلط کردم ! ببخشید ! شوخی بود... این اول کاری حالمان را نگیر!"

خدا خندید.لپم را کشید و لبخند زد...    

آنقدر زیبا خندید که چشمهام را بستم تا بعد از لبخندش تصویر دیگری را نبینم! در همان لحظه احساس کردم ریه هام باز شدند و هوای تازه ای درونشان سرازیر شد.

خدا آمد و کنارم نشست.گفتم:" تو هم خوب بلدی اذیت کنی ها! یک لجبازی کوچک و این حالگیری بزرگ؟!"

...خندید...

گفتم:"این دنیا زیادی جادار است.اصلا قابل مقایسه با غارم نیست! میترسم!!!"

...به چشمهام خیره شد و سر نیمه طاسم را نوازش کرد! در یک لحظه انگار هرچه آرامش داشت در وجودم سرازیر کرد.

لبخند زدم... لبخند زد! ...

گفتم:"آنجا فقط من بودم و تو...اینجا ولی همه هستند...گم نشوی یک وقت! مطمئن باشم که تنهام نمیگذاری؟!...

دستانم را فشرد و لبخند زد.

"کی ازین مهمانی برمیگردم؟"

دستش را روی قلبم گذاشت: .. .. .. .. .. .. .. .. ..

"خوب است.زمان قابل تحملی ست.ولی قول بده دیر نکنی!"

انگشت کوچکم را بالا آوردم و گفتم:"قول؟؟؟؟؟"

انگشت کوچکش را دور انگشتم حلقه کرد و سه بار تکان داد.

خندیدم....خندید

            خندیدم....خندید

                        خندیدم....خندید...

                                              ...

بله! چیه؟! نشستین که چی بشه؟! داستان تموم نشد ولی ادامه هم نداره! پاشید تولدمو تبریک بگید دیگه!

 ناسلامتی 7 ماهه دنیا اومدم که دوماه بیشتر از مصاحبت من محظوظ بشید!

حالا همه با هم: یه جیغ

                            سی ثانیه سوت بلبلی

                                      5 دقیقه کف زدن مداوم و...

                                                                         

                           تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/04/08 | 
نوشته شده توسط ... |  در 87/04/02 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی