تبليغاتX
تکه ای از سرنوشت

تکه ای از سرنوشت

مرا همین جا رها کنید...
 
 
...
و با تمام افق های باز ، نسبت داشت...

...
 
 

 

 ماه هاست میام اینجا و بدون اینکه حرفی بزنم ...برمیگردم!...

چی باید بنویسم آخه؟!!!

بنویسم: با نهایت تاثر و تاسف ،کوچ زودهنگام عزیزانمان میچکا ادیب آزادفر (سهره) و یزدان ادیب آزادفر را به دوستان اعلام میکنیم...!!! چیزی رو که توی این چند ماه هنوز باور نکردیم...هنوز که هنوزه شماره میچکا رو میگیریم و منتظریم گوشیشو برداره و مثل همیشه بگه:"جانم! بفرمایید..." ما هم خودمونو واسش لوس کنیم که "با منی؟!!!"

هنوزم وقتی به اون خونه خالی و غمزده پا میذاریم با تمام وجودمون صداشون میزنیم و منتظریم یزدان زیر سایه درخت سیب ،صورتشو از رو کتاب برگردونه و بهمون لبخند بزنه...یا چیکا از کارگاه معرقش بیاد بیرون و دست تکون بده:"سلاااااااااااااااااااام"

 

ادامه مطلب ... |  نوشته شده توسط ... |  در 88/04/09 | 

 

روزای بارونی گذشته رو تهران بودم...مثل همیشه برای تدابیر فوری پزشکی.

این روزا احساس غریبی دارم...خوشایند !

به هرچیز که میخوام، می رسم!!! (همین دیشب "خواستم" بعد از دوماه آب سوپ خوردن،یه لقمه نون و پنیر و گردو بخورم ... و خوردم!...خودمم نمیدونم چطوری رفت پایین!!!)

و اون عصر بارونی و سرد که "خواستم" برم ظهیرالدوله...بهشت الهه های موسیقی و ادبی...و رفتم! بادیگاردام!!! مخالفت نکردن ؛ حتی  کلیددار سمج اونجا هم مانعم نشد ... بی وقت بود ولی نگفت :"تعطیله"! ...اصلا نگام نکرد ببینه دخترم یا پسر!!! ...

اونور راهرو هم دیگه ساکت نبود...دیگه غریب نبود... میشنیدم لرزش صداها رو ...

با ما بودی

بی ما رفتی

چو بوی گل به کجا رفتی...

.

.

.

شد خزان گلشن آشنایی

 بازم آتش به جان زد جدایی...

.

.

.

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن

ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر

تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

...

همه ی فضا مترنم بود ...و این بین ،رقص برگها؛چشم نواز!

درویش خان ، خالقی ، بنان ، صبا ، بدیعی ، رضا و مرتضی محجوبی ، وزیری ، یاحقی ، برومند ، بهار، رهی ، سماعی  و اسطوره موسیقایی من؛"حسین تهرانی"...

                                               

گرچه وضع و ترکیب اونجا،خبر از یه تخریب تعمدی میداد...یه فراموشی مصلحتی در نهایت بلاهتی عمیق،ولی اونروز دلم نسوخت وقتی  سنگ قبر محو شده ی صبا و درویش خان رو دیدم...

دیگه بغض  غربت بزرگ "مرد"هایی مث حسین تهرانی خفه م نمیکرد...

                                                                                                              

فکر میکردم به روزی که بعد از سالها؛ پرسپولیس رو از زیر خروارها خاک آوردن بیرون...

به روزی که اونقدر گشتند و کندند تا مزار فردوسی رو پیدا کردن ...

وبه همه ی روزهایی که مث پتک خورد توی سر اونایی که خواستن بزرگی و بزرگ منشی رو زیر خاک فراموشی دفن کنن...به عمق بلاهت و نارسایی افکار اونایی که فکر میکردن این سرزمین فراموش میکنه گوهرهایی رو که یه روز سرتا پاشو آذین بسته بودن...

ولی دلم واسه خودم و هم سن و سالام بدجور سوخت! ماهایی که سرمون به هر چیزی گرم میشه!!! به هر چیزی...

ماهایی که این روزا ؛نه موسیقیمون موسیقیه ... نه فیلممون فیلمه ... نه داستانامون داستانه ...نه عشقامون عشقه ...

و به این فکر کردم که غریب "ماییم"!

 

- همون حس غریب بهم میگه بار آخری بود که رفتم ظهیرالدوله،خدمت استاد (و اساتید).

- با اینکه انگشتام توانایی کمی دارن ولی یه بار دیگه با فیلم استاد تهرانی، تنبک رو گرفتم رو زانو و ...   احساس خوبی داشتم و نگاه ها و اشکای دیگران مطمئنم کرد هنوزم خوب ضرب میگیرم!

- تا چند روز دیگه میرم فرانکفورت واسه عمل ریه هام.خب ابلهانه ست بیخودی امیدوار بودن؛ ولی دوست دارم لحظات پایانی زندگیم "توی ایران باشم" ...

بزرگترین آرزوی این روزام همینه و میخوام خواهش کنم ازتون واسه برآورده شدنش دعا کنید.

 - وضعیتم باعث شده عمیق تر به گذشته ها فکر کنم ؛ دختر مغروری بودم... و لوس . با خیلی از بچه های وب سرد و بد برخورد کردم و این اذیتم میکنه.الان بزرگترین خواهشم ازشون اینه که منو ببخشند ، خصوصا:

سیامک جوانرودی (که خبرشو دارم هنوزم لطف میکنی و میای بلاگم ... آشتی؟؟؟)

فرزاد (واسه خاطر بی احترامی که به افکار سیال و سلیست کردم)

علی و فاطمه جون (واسه خاطر رنجوندن دل مهربونتون )

و داداش گلم محمد که نگرانیها و مهربونیای صادقانه ت همیشه شرمنده م کرده.( و در مقابل من فقط اذیتت کردم...)

- دلم واسه همه تنگ میشه ... دوستون دارم.

                                                                 دوستون دارم

نوشته شده توسط ... |  در 87/09/22 | 
                                                        آماده ... ۱ ... ۲ ...۳ 

 

                                     

                                  شما الان پشتک زدن اینترنتی رو تجربه کردید

                                          چه احساسی دارید؟

                                                              

نوشته شده توسط ... |  در 87/09/01 | 

چه خوش شاعر!

چه خوش برچیدی آیینه هایی را که حضورشان ملال بود و ملال بود و ملال ...

چه سبز روییدی در پاییزی که حتی زیباییش تکرار بود و تکرار ...

چه "نو" خندیدی بر طراوت عاشقی...

سلام شاعر!

قدم بر دیدگانمان نهادی ... سبک و به سامان ... نرم و آهسته ...

خیر مقدم ای صمیمی

 

تولد نیماست فردا !

می بوسمش ؛ بی تکلف و پاک ... به وسعت گستره ی مهربانی اش.

یادش گرامی و روانش شاد.

نوشته شده توسط ... |  در 87/08/20 | 
 

                              

 

خب قبول دارم چیز جالبی از آب درنیومد...

مهم ،پیامش بود که امیدوارم رسونده باشم

نوشته شده توسط ... |  در 87/07/30 | 

هر یک از ما آسمانی داشت در هر انحنای فکر...

جیب های ما صدای جیک جیک صبح های کودکی میداد؛

ما گروه عاشقان بودیم و راه ما

از کنار قریه های آشنا با فقر

تا صفای بیکران میرفت.

بر فراز آبگیری خود بخود سرها همه خم شد؛

روی صورتهای ما تبخیر میشد شب ،

و صدای دوست می آمد بگوش.

 

"زنده یاد سهراب سپهری"

 

"سهراب" براي من همه زندگيست.

براي من تبلور انسان است.

 انساني كه رو به سوي روشني دارد ،

انساني كه خود جهاني كوچك است ،

 انساني كه در عين ساكن بودن در نقطه اي ، به ته درياها و اوج آسمان ها و هزار توي زمان راه يافته است.

"زنده یاد خسرو شکیبایی"

نوشته شده توسط ... |  در 87/07/14 | 

قدرتی که در مشتهای گره شده ات بود ،اینک در دستان من ست ...

و خشم  مقدست به ضحاک تازی ، اکنون در سینه ی من شعله ور.

بوسه هایم را پیشکش چرمینه ی کاویانی ات میکنم و پا به پا می آیم تا البرز...تا دماوند... تا اسارت هرچه قدرتهای پوشالی و اهریمنی ست.

هنوز هم نسیم می آورد

از پیچ و خم سینه ی البرز

 صدای نعره ی ضحاک

آن تازی به بند کشیده را.

و من فرزند راستین توام  و روزی مانند تو؛ خواهم شست ناپاکی ها را از پارس ... از ایران.

پیروزی ات  فرخنده باد قهرمان!

 

جشن پیروزی داد بر بیداد ،

پیروزی کاوه بر ضحاک ،

داریوش بر گئوماتای مغ ،

زایش نخستین زن و مرد آریایی (مشیه و مشیانه)،

جشن برداشت محصولات کشاورزی و میوه ها ،

جشن اعتدال هوا و

برابری روز و شب ؛

جشن "مهرگان"

مبارک.

            

                         

نوشته شده توسط ... |  در 87/07/09 | 

قدیم ترها؛ آدم هایی پیدا می شدند که

 تمام عمر عاشق می ماندند.

چه حوصله ای !!!

                                     

نوشته شده توسط ... |  در 87/07/05 | 

امشب هم بیداری؛ مثل همیشه. میگذری از میان رهگذرانی گیج و گنگ .آنان که امشب پیکرت را خونالود و فرقت را شکافته میخواهند تا بهانه شود برای گریستن بر دردهاشان!

آنان که قامت استوارت را بر سر چاه نادانی تازیان ،لرزان میخواهند تا اشکهاشان را ضمیمه ی ژنده لباس روحشان کنی. آزارت میدهد صدای زوزه ی مدعیان دین...آنان که بهشت میفروشند به نام تو و تحقیر تو...به بهای قطراتی که به لابه از چشمها میمکند و در خلوت به ارزش ها تفش میکنند...

علی! این پریشانسرایی ها از کجا پا گرفت؟!

عدالت مگر میلرزد؟!...

مگر شکوه میکند؟!...

مگر شکافته میشود؟!...

 مگر میمیرد؟!

آنچه از دیدگانت جاری بود حضورحاضر عشق بود که در التهاب  روح اهورایی ات آب میشد و بر گونه هایت میلغزید...وگرنه علی کجا و گریه ی استیصال کجا؟!!!

کاش...

کاش...

کاش این شبها بودی و توان خیبری ات را در برافکندن این درهای یاوه گو صرف میکردی. کاش میبستی دهان آنان که برای درک نور وجودت کورتر از همیشه اند.

آزارت میدهد؛

 صدای زوزه ی مدعیان دین که بهشت میفروشند به نام تو و به تحقیر تو ؛

آزارم میدهد.

 * * *

اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود ؛ علی را میپرستیدم.

                                                     "دکتر مصطفی چمران" 

نوشته شده توسط ... |  در 87/06/30 | 

 حذف شد.

نوشته شده توسط ... |  در 87/06/21 | 

با تمام اشتیاق فریاد زدم:"دیدمش! هلال ماه رو دیدم!" .

آقای راهبر(کارشناس نجوم انجمن ما) سرشو چرخوند طرف من و افق دید منو دنبال کرد.بقیه ی بچه هام کم کم اومدن طرفم.

 فرشاد منعم گفت:"آره آره...اونجاست...راس میگه" . آقای راهبر گفت:آره بچه ها! بیاید اینجا و مسیر دست منو دنبال کنید...خوب دقت کنید چون بیشتر شبیه یه هاله ست..."

بعد از چند ماه بالاخره تونسته بودیم هلال شب اول ماه رو رصد کنیم؛ این واسم خیلی مهیج بود بخصوص که من خودم اول دیده بودمش. توی راه برگشت ؛توی اتوبوس، کل کل و شوخیهای بچه ها شروع شد .بحثهای رو کم کنی حسابی داغ بود که یهو محدثه گفت:" نقداً که باید برید سماق بمکید چون اگه امشب هلال ماه رو یه خانوم رصد نمیکرد بازم مثل ماه های قبل  دست از پا درازتر باید برمیگشتین مشهد!" .سعید زمانی با لهجه ی غلیظ مشهدیش از اون عقب داد میزد:"خُب بابا شُمایَم ! مگه ما نِدیدِمِش؟!"

آقای راهبر که سعی میکرد بچه ها رو ساکت کنه وسط حرفاش گفت:"خب البته یه مسئله ای هم وجود داره بچه ها! بنا بر فتوای مراجع تقلید؛رصد هلال ماه توسط خانوما هیچوقت ملاک قرار نمیگیره و حتما باید یه مرد هلال رو ببینه"!!!

1...2...3 ثانیه سکوت مطلق و بعد هرهر و غش و ضعف پسرا روی صندلیهای اتوبوس... از بین متلکها و اراجیفی که دیگه حالا با اعتماد به نفس بیشتری بزبون میاوردن،صدای سعید زمانی بیشتر توی گوشم بود :"پس خوب رَفت که ما بودِم اونجِه وگرنه شعبون شروع نِمِرفت!"...

 توی دلم بلوایی بود که نگو.خیره شده بودم به چشای آقای راهبرکه انگار به جای نشانه های خدا !!!(آیت الله ها)، داشت خجالت میکشید و متاسف نگام میکرد.

 

۱. عادت کردیم ؛ عجیب ؛ به این که بخاطر روحیه ی حسسسسساسمون محروم بشیم از انجام خیلی کارها ... خدا صبرمونو زیاد کرده واسه اینکه این حسن لطیف بودن رو بعنوان یه حربه علیهمون استفاده کنن و دائم بکوبنش توی سرمون...

2. نشانه های خدا! با شمام!

قبول! همه ی بهانه های شما قبول! ممکنه بخاطر حس ترحم؛ حکم قصاص یه جانی رو به سه ماه حبس تعزیری تقلیل بدم یا بخاطر حس تنفر ، شوهرم رو روز بعد از ازدواجم طلاق بدم... قبول! من بدرد قضاوت کردن...داشتن حق طلاق...و ... نمیخورم اما...

مطمئنا خطای دیدم اینقدر نیست که یک الاغ درحال پرواز رو با هلال ماه توی آسمون اشتباه بگیرم ،هست؟!

3. خدایا ازت متشکریم...هزاران هزار بار متشکریم!

(پیرو سخنان گهربار آیت الله "ی"  که یک روز در خطبه های نماز جمعه فرمودند:"خانمها باید شاکر باشند که خدا اونها رو بصورت انسان آفریده "!!!!)

4. صورتمون که مشخص شد؛ حالا یکی بیاد سیرت ما خانوما (که ایشون اکراه داشتن به زبون بیارن) رو هم مشخص کنه لطفا!

۵. آقای راهبر تماس گرفته واسه رصد هلال رمضان،امشبو دعوتم کرده...نمیدونم چرا احساس میکنم اگه برم خریت کردم!!!

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/06/10 | 
الهی خیر نبینه مرد صیاد ...

نوشته شده توسط ... |  در 87/05/28 | 

معلم چو آمد به ناگه کلاس                چو شهر فروخفته خاموش شد

سخنهای ناگفته در مغزها                 به لب نارسیده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام                      غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان شباب            جوانی از او رخت بربسته بود

سکوت کلاس غم انگیز را                صدای درشت معلم شکست

ز جا "احمدک" جست و بند دلش        بدین بیخبر بانگ،ناگه گسست

:"بیا احمدک!درس دیروز را            بخوان تا ببینم که سعدی چه گفت"

ولی احمدک درس ناخوانده بود          بجز آنچه دیروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک یتیم         خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش           به روی تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت           :"بنی آدم اعضای یکدیگرند"

وجودش به یکباره فریاد زد            :"که در آفرینش ز یک گوهرند"

زبان دلش گفت بی اختیار              :"چو عضوی به درد آورد روزگار

                         دگر عضوها را نماند قرار

تو کز...

       ...کز...

          تو کز..." وای یادش نبود      جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی به سنگینی از روی شرم         به پایین بیفکند و خاموش شد

صدای محبت!!! ز هر سو بلند            بگردید و نارفته در گوش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج        نمی کرد پیدا کلامی دگر

در آن عمر کوتاه از خاطرش             نمیگشت پیدا پیامی دگر

ز چشم معلم شراری جهید                نماینده ی آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه شد          غضب میدرخشید در چشم او

:"چرا احمد کودن بیشعور..."           (معلم بگفتا به لحنی گران)

:"نخواندی چنین درس آسان بگو!       مگر چیست فرق تو با دیگران؟"

عرق ،احمدک از جبین پاک کرد        خدایا چه میگوید آموزگار!

نمیداند آیا که در این میان                  بود فرق مابین دار و ندار؟!

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟              به شهری که از چشم خود بیم داشت

بگوید چه فرق ست مابین او             و آنکس که بیحد زر و سیم داشت

ولی احمد بیکس بینوا                      چنین زیر لب گفت با قلب چاک

:"که آن ها به دامان مادر خوشند        و من بی وجودش نهم سر به خاک

به آنها جز از روی مهر و خوشی       نگفته کسی تا کنون یک سخن

ندارند کاری بجز خورد و خواب        به مال پدر تکیه دارند و من،

که از بیم بی چیزی و ترس مرگ       کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار              ببین! دستهای پر از پینه ام شاهد ست..."

 سخنهای او را معلم گسست           ولی او سخنهای بسیار داشت

دلی از ستمکاری ظالمان                 نژند و ستمدیده و زار داشت

معلم بکوبید پا بر زمین                (که این پیک قلب  پر از کینه است)

:"به من چه که مادر ز کف داده ای     به من چه که دستت پر از پینه است؟

رود یک نفر پیش ناظم که او             به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او                   ز چوبی که بهر کتک آورد"

 دل احمد آزرده و ریش گشت             چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کورسویی جهید              به یاد آمدش شعر سعدی و گفت

:"ببین !

        یادم آمد !

                  کمی صبر کن !              تامل خدارا! تامل دمی!

تو کز محنت دیگران بی غمی              نشاید که نامت نهند آدمی"

 

 

 

*خیلی باید قدیمی باشه چون لابلای جزوه های درسی بابام پیداش کردم(15 سال پیش به اون ور!)

*خیلی دوست دارم بدونم شاعرش کیه ولی چیزی ننوشته بود.صاحب جزوات هم "کلاً" چیزی بخاطر نمی آوردند!

*خیلی نقص و ایراد داشت(و داره).ولی باور کنید بیشتر از این نتونستم جمع و جورش کنم!

*من کوچیک همه ی معلمهای مهربون ایران هستم. این شعر "حتما" بر مبنای واقعیات دوران پهلوی بوده!(چشاش درآد هر کی بگه :"نبوده"!)

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/05/09 | 

آهای گوساله!

هیچ وقت آدم نشو!!!

با چهار سُم خود، افیون دانش انسانها را لگد کن و پس مانده های گوارش شده ات را لابلای  مکاتب فسیل شده اش بریز!

شبدرهای اصلاح نژاد شده را پس بزن و برآشفتگی بشر را نشخوار کن!

نترس گوساله!

این هیکل چیزی بارش نیست جز آنکه میتواند روی دوپا راه برود...آنهم نه به تمام! زیاد می افتد...

بگذار بیاید...بگذار در طویله ات "آه" بکشد...بگذار این "بو" از سرش ببرد تمام سوداهای بی بُعدی که شامه اش را به خون مانوس کرده.

به چشم هایش زل بزن گوساله!...ویرانی اش را حس کن! ...پناهش بده!!! یادش بده باز – از نو- بر چهار دست و پا راه برود...آرام و مطمئن.بدون هراسی از افتادن!

او را با خود به چَرا ببر! بگذار از نو؛همچون پدران عاشقش در این چراگاه بچرد و بوی حیات مستش کند!

بگذار رسالت مهوع دیرین را کافر شود و وحی خاک را دریابد...

هی!

طویله ات را آذین ببند گوساله!

مهمانت پشت در است!

              

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/05/03 | 
بدان

که در کنام شیر،رایحه ایست

که خواه خود در آن باشد

یا در جنگل به شکار،

روباهکان را از آن دور میکند.

         *   *   *

سارها،در حال پرواز هم

در ترس و هراسند

 

و بازها

به هنگام مرگ،حتی

باشکوه و مغرور.

 

"جبران خلیل جبران"

نوشته شده توسط ... |  در 87/04/28 | 
نوشته شده توسط ... |  در 87/04/13 | 

نیامده پشیمان شدم! خوشم نیامد! یکباره اطرافم خالی شده بود و وزشی سرد تنم را میلرزاند.گفتم:"بیخیال ! برم گردانید!"

وارونه ام که کردند،با خیال راحت چشمانم را بستم و آماده شدم تا به غار تنهایی خودم برگردم ولی... برم نگرداندند که هیچ؛ ضربه هایی هم نثارم کردند!

بهم برخورد و بیشتر ترسیدم!فهمیدم موضوع جدی ست.

گفتم:"لااقل بگذارید برگردم و دوماه باقی مانده را بمانم،بعد خودم می آیم!"

ولی...کسی خیال برگرداندن مرا نداشت!

گریه کردم ... برای اولین بار . با صدایی چنان ضعیف و غمگین که دلم برای خودم سوخت...   

نچ! فایده نداشت.شروع کرده بودند به شستشو و یکی هم از آن طرف برایم لباس می آورد!

دیدم نه! کسی حواسش به حرفهای من نیست! راستی راستی قرار ست دیگر برنگردم! گریه هم بیفایده بود، پس...    

لج کردم! خواستم بترسانمشان! یکباره تصمیم گرفتم دیگر نفس نکشم!به سقف خیره شدم و نفسم را در سینه حبس کردم!

همهمه شد بینشان. آن یکی که مرا بغل گرفته بود، دوید... در دلم گفتم:"...آخ جان! برگشتم!"   

ولی خوشحالیم نپایید! یک لحظه چشمم به مادر افتاد که فاصله ام با او به جای کمتر شدن بیشتر میشد! خواستم زبان باز کنم که :"اوهوووووووی!...وایستا ببینم؟!....از این طرف نه....برو آنجا!....."

ولی...

ای مصیبت! ای بدبختی! نخیر!... متل اینکه شوخی شوخی همه چی جدی شد! نفسم واقعا بالا نمی آمد!... احساس خفگی میکردم...      

فوری گفتم:"خدایا !غلط کردم ! ببخشید ! شوخی بود... این اول کاری حالمان را نگیر!"

خدا خندید.لپم را کشید و لبخند زد...    

آنقدر زیبا خندید که چشمهام را بستم تا بعد از لبخندش تصویر دیگری را نبینم! در همان لحظه احساس کردم ریه هام باز شدند و هوای تازه ای درونشان سرازیر شد.

خدا آمد و کنارم نشست.گفتم:" تو هم خوب بلدی اذیت کنی ها! یک لجبازی کوچک و این حالگیری بزرگ؟!"

...خندید...

گفتم:"این دنیا زیادی جادار است.اصلا قابل مقایسه با غارم نیست! میترسم!!!"

...به چشمهام خیره شد و سر نیمه طاسم را نوازش کرد! در یک لحظه انگار هرچه آرامش داشت در وجودم سرازیر کرد.

لبخند زدم... لبخند زد! ...

گفتم:"آنجا فقط من بودم و تو...اینجا ولی همه هستند...گم نشوی یک وقت! مطمئن باشم که تنهام نمیگذاری؟!...

دستانم را فشرد و لبخند زد.

"کی ازین مهمانی برمیگردم؟"

دستش را روی قلبم گذاشت: .. .. .. .. .. .. .. .. ..

"خوب است.زمان قابل تحملی ست.ولی قول بده دیر نکنی!"

انگشت کوچکم را بالا آوردم و گفتم:"قول؟؟؟؟؟"

انگشت کوچکش را دور انگشتم حلقه کرد و سه بار تکان داد.

خندیدم....خندید

            خندیدم....خندید

                        خندیدم....خندید...

                                              ...

بله! چیه؟! نشستین که چی بشه؟! داستان تموم نشد ولی ادامه هم نداره! پاشید تولدمو تبریک بگید دیگه!

 ناسلامتی 7 ماهه دنیا اومدم که دوماه بیشتر از مصاحبت من محظوظ بشید!

حالا همه با هم: یه جیغ

                            سی ثانیه سوت بلبلی

                                      5 دقیقه کف زدن مداوم و...

                                                                         

                           تولدت مبارک

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/04/08 | 
نوشته شده توسط ... |  در 87/04/02 | 

مصطفی چمران                                                          

متولد1311 – تهران

کسب رتبه 15 کنکور ورودی دانشگاه

تحصیل در دانشکده فنی تهران...و سرانجام؛

فارغ اتحصیل رشته الکترومکانیک

دریافت بورسیه تحصیل در امریکا از طرف دولت

اخذ فوق لیسانس از دانشگاه تگزاس امریکا پس از گذشت 2 سال

گذراندن دوره ی دکترا در معتبرترین دانشگاه امریکا (برکلی) و

پس از دو سال :اخذ مدرک دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما.

شروع به کار در بزرگترین مراکز تحقیقاتی دنیا در امریکا و همکاری با معروفترین دانشمندان جهان روی پروژه های بزرگی چون:قمر مصنوعی و رادارها و...

.

.

.

گذراندن سخت ترین دوره های چریکی و جنگهای پارتیزانی

فعالیتهای انقلابی در ایران، مصر ،لبنان و فلسطین.

دریافت پستهای وزارت دفاع، نمایندگی مردم تهران در مجلس ،...

.

.

.

خواستم یه کم هم  از فعالیتها و دستاوردهاش توی جنگ با عراق بنویسم ولی نمیشه از بینشون انتخاب کرد...یا باید همه رو نوشت یا هیچکدومو!

فردا سالروز شهادتشه ؛ اونم توی سن 49 سالگی.

رسیدن به حتی یکی از این درجات علمی ، لااقل برای من یه هدف بزرگه!

حتما و حتما و حتما ؛ انگیزه و آرمان بزرگتری توی ذهنش داشته که حاضر شده از اینهمه دل بکنه و ...

انقلاب ایران پیروز شد . هدفی که خیلیا جون خودشون یا خونوادشونو پاش دادن و خیلی مکافات تحمل کردن. چمران هم کم مایه نذاشته بود .واسه حفظ ظاهر، آقایون درومدن، یه سری پست و مقام ... .

یه "زرنگی شبیه خریت" توی صورت تک تک صاحبان این انقلاب میدید! چه مقامی توی یه کشور جنگ زده و عقب افتاده(حالا هرچند متمدن) میتونست برابری کنه با مقامهایی که بخاطر تحصیلاتش میتونست توی یه کشور پیشرفته(حالا هرچند بی تمدن) بدست بیاره؟!

به چشش میدید انگار، چی به سر این انقلاب میاد؛ ترجیح داد توی جنگ کشته شه تا اینکه  آلوده ی سیاست لعنتی اونا بشه!

چقدر مضحکه وقتی آزاده ترین انسانها رو وصله میزنن به لباس کهنه و از هم پاشیده ی حکومتشون تا تن کثیف و معیوبشونو بپوشونن! رادیو و تلویزیون ایران، حالا باز توی این روزهای شهادت چمران؛  مبارزات و تحصیلات بالاشو توی بوق و کرنا کردن و پُزشو میدن که :"انسانهای تحصیلکرده و باهوش پشت سر این انقلاب بودن"!!!

 

خدایا!

دردمندم!

روحم از شدت درد میسوزد

قلبم می جوشد

احساسم شعله میکشد

و بندبند وجودم از شدت درد سیهه میزند

تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش

خسته شدم...پیر شدم...دلشکسته ام...ناامیدم...دیگر آرزویی ندارم.احساس میکنم که این دنیا دیگر جای من نیست.با همه وداع میکنم.فقط میخواهم با خدای خود تنها باشم.

خدایا ! خدایا ! خدایا!

به سوی تو می آیم و از عالم و عالمیان میگریزم که مرا در جوار رحمتت سکنی دهی...

 

یه انسان باید خیلی غمگین باشه وقتی که این جملاتو بزبون میاره !

یه مَرد باید درد بزرگی رو تحمل بکنه زمانی که این جملاتو بزبون میاره!

 یه مرد وارسته (از همه چیز)... یه انقلابی آزاده...و یه مبارز خستگی ناپذیر؛ باید به تلخ ترین واقعیت زندگیش رسیده باشه  زمانی که چند روز قبل از شهادتش این جملاتو بزبون بیاره!!! واقعیت اینکه: زحماتش لجن مال شده و آینده ی مردم کشورش  همون فقر و بدبختی گذشته خواهد بود!

این درد نهفته توی این نیایش رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس شما رو؟!

()خودتونید!!!

 (همونی که شما ما رو به حساب میارید و بالاجبار از آوردن اسمش توسط بچه ها  منع شدم!)

 

نوشته شده توسط ... |  در 87/03/30 | 

 

شب خرداد

 به آرامی یک مرثیه

 از روی سر ثانیه ها میگذرد

ونسیمی خنک

از حاشیه ی سبز پتو

خواب مرا میروبد.

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب

آسمان هجرت خواهد کرد

زنده یاد سهراب سپهری

نوشته شده توسط ... |  در 87/03/23 | 

pctfx3.3

Sunset Template

مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا مركز طراحي و توسعه وب مركز طراحي قالبهاي حرفه اي وب سايت گروه طراحي چندرسانه اي Multimedia CD Catalogues وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration

ثبت دامنه میزبانی وب ثبت سایت دامنه فارسی