امشب هم بیداری؛ مثل همیشه. میگذری از میان رهگذرانی گیج و گنگ .آنان که امشب پیکرت را خونالود و فرقت را شکافته میخواهند تا بهانه شود برای گریستن بر دردهاشان!
آنان که قامت استوارت را بر سر چاه نادانی تازیان ،لرزان میخواهند تا اشکهاشان را ضمیمه ی ژنده لباس روحشان کنی. آزارت میدهد صدای زوزه ی مدعیان دین...آنان که بهشت میفروشند به نام تو و تحقیر تو...به بهای قطراتی که به لابه از چشمها میمکند و در خلوت به ارزش ها تفش میکنند...
علی! این پریشانسرایی ها از کجا پا گرفت؟!
عدالت مگر میلرزد؟!...
مگر شکوه میکند؟!...
مگر شکافته میشود؟!...
مگر میمیرد؟!
آنچه از دیدگانت جاری بود حضورحاضر عشق بود که در التهاب روح اهورایی ات آب میشد و بر گونه هایت میلغزید...وگرنه علی کجا و گریه ی استیصال کجا؟!!!
کاش...
کاش...
کاش این شبها بودی و توان خیبری ات را در برافکندن این درهای یاوه گو صرف میکردی. کاش میبستی دهان آنان که برای درک نور وجودت کورتر از همیشه اند.
آزارت میدهد؛
صدای زوزه ی مدعیان دین که بهشت میفروشند به نام تو و به تحقیر تو ؛
آزارم میدهد.
* * *
اگر پرستش غیر از خدا مجاز بود ؛ علی را میپرستیدم.

