ماه هاست میام اینجا و بدون اینکه حرفی بزنم ...برمیگردم!...
چی باید بنویسم آخه؟!!!
بنویسم: با نهایت تاثر و تاسف ،کوچ زودهنگام عزیزانمان میچکا ادیب آزادفر (سهره) و یزدان ادیب آزادفر را به دوستان اعلام میکنیم...!!! چیزی رو که توی این چند ماه هنوز باور نکردیم...هنوز که هنوزه شماره میچکا رو میگیریم و منتظریم گوشیشو برداره و مثل همیشه بگه:"جانم! بفرمایید..." ما هم خودمونو واسش لوس کنیم که "با منی؟!!!"
هنوزم وقتی به اون خونه خالی و غمزده پا میذاریم با تمام وجودمون صداشون میزنیم و منتظریم یزدان زیر سایه درخت سیب ،صورتشو از رو کتاب برگردونه و بهمون لبخند بزنه...یا چیکا از کارگاه معرقش بیاد بیرون و دست تکون بده:"سلاااااااااااااااااااام"
چطور باید از مرگ کسانی بنویسم که واسمون ترجمه زندگی بودن؟!!... دلگرم بودیم به بودنشون...به همدردیاشون... به حمایتاشون...
حالا که نیستن انگار زمین زیر پامون خالیه...میترسیم از قدم برداشتن به جلو...چقدر احساس تنهایی میکنیم از اون روز به بعد... اون روز...
اون روز...
19 دی ماه 1387...
ساعت 4:35 عصر... از پشت شیشه اتاقش نگامون میکنه...دست ضعیفشو با زحمت چند سانت آورد بالا و واسمون تکونش داد...دستگاه تنفس مانع لبخند زدنش میشد ولی چشای خسته ش واسمون میخندن...
ساعت 4:50 عصر... بازم سرفه و سرفه و سرفه... توی ماسکش پر خون شده و از کنار لباش...
ساعت 5:25 عصر...تیم پروفسور آرتورسون اطراف تختشو گرفتن...چند تا تزریق...دستگاه ساکشن...رفت و آمدای عصبی و نگران...
یزدان دستشو گرفته به دیوار...اینبار نمازش بیشتر از قبل طول کشید؛ تازه رسیده...زیر لب چیزی رو زمزمه میکنه که توی اون شلوغی نمیشه شنید...
ساعت 6:15 عصر... پروفسور بیرون اتاق با آقا محمدرضا ادیب حرف میزنه...یه عده که آلمانی حالیمون نیس چشامونو دوختیم به لب امیرعلی و هومن و فرامرز... ... خبرای خوبی نیس...
یزدان ولی آرومه...مثل همیشه... هیچ استرسی توی صورتش نیست...آخ که چه آرامشی تو چهرشه...
ساعت 6:20 عصر...یزدان یهو پاشد رفت طرف اتاق...تنفس چیکا باز تند شده ...یزدان رفت تو ... مثل همیشه اول چشاش بعد بینی و بعد چونه چیکا رو بوسید..میشینه کنارش و دستشو میذاره رو قلب چیکا ، سرشو میذاره رو اون یکی دستش...
هنوز تزریق انجام نشده که چیکا آروم شد...نفسش برگشت به حالت طبیعی... یه نفس راحت کشیدیم...
عمو علیرضا واستاده بالا سر چیکا و یزدان...دستشو گذاشته روی سر بچه هاش و باهاشون حرف میزنه...
اینور دیوار کنار صندلی ها،روی زمین ،مازیار کز کرده و نشسته...از صبح صورتش از اشک خشک نشده...دیگه چشاش باز نمیشه اینقدر پف کرده...
ساعت 6:55 عصر... "خدایاااااا ...نه..."... صدای فریاد عمو علیرضا بود...همگی دوییدیم سمت شیشه... "یا امام رضاااااا ! بچه م... یا امام رضا..."
چشممون به خط ممتد کاردیاک مونیتورینگ خشک شد...
مازیار دویید توی اتاق...ماهام پشت سرش...
یا امام رضا...
یا امام رضا...
یا امام رضا...
...
از پشت پرده اشک ، اشک خیلیا رو میشد دید...حتی پروفسور...سوزان هایمز...گریفمن... ...
عمو علیرضا یهو صورتشو از روی صورت چیکا برداشت و خیره شد به یزدان که توی اینهمه سر و صدا و فریاد،هنوز تکون نخورده بود...سر یزدانو بلند کرد و بغلش گرفت...چشاش بسته بودن...چندبار توی صورتش زد...صداش زد...
"چرا نفس نمیکشی بابایی؟!...یزدان!..."
خواستم آب بپاشم توی صورتش که سوزان دستمو پس زد و نبضشو گرفت... پروفسور به کمک پرستارا تخت رو آورد تو و یزدانو گذاشتن روش.عمو ولش نمیکرد...بزور کشیدنش کنار ... شوک فایده نداشت...نمیزد...نه نبضش...نه... ... قلبش...
آخر فاجعه بود...گریه امون همه رو بریده بود...با خودم میگفتم:خدایا! بدتر از اینم میشه؟...داری چیکار میکنی خدا؟!...
عمو از ته دل ضجه میزد و التماس میکرد...به همه...از اون خدایی که توی 5 دقیقه دو تا بچه هاشو پس گرفته بود ...تا حاج آقا ادیب که تکیه به عصاش داده بود و مث بارون اشک میریخت و میلرزید...عمو بهش التماس میکرد:"بابا جون تو رو خدا ...بچه هام...یه کاری بکن بابا... ...من بدون یزدان و میچکا نمیتونم زندگی کنم... بابا بخدا میمیرم... بابا بچه هام..."
حاجی سر عمو رو بغلش گرفت و با هم گریه میکردن...
امیرعلی...هومن...عمه فیروزه...از حال رفته بودن و بردنشون بیرون...
عمو رو انگار روی سنگهای داغ گذاشته باشن؛ روی پاش بند نبود...نمیدونست کدوم بچشو بغل بگیره...یهو یاد مازیار افتاد و صداش زد...نگران دنبالش گشتیم...پشت سر همه، نشسته بود روی زمین تکیه به دیوار و خیره نگاه میکرد...بدون هیچ اشکی...
عمو نشست روبه روش...دستاشو گرفت و صداش زد...تا پلک زد دلمون گرم شد که زنده س...اما تکون نمیخورد...حتی وقتی عمو بغلش کرد و با شدت بیشتری گریه کرد...هیچ عکس العملی نشون نداد...مسخ شده بود انگار...
هیچکی هیچ کاری نمیکرد...پرستارها و تیم پزشکی پروفسور داخل و بیرون اتاق ایستاده بودن و بعضیاشون با چشای خیس مبهوت این فاجعه بودن...
...
...سه روز بعد از مراسم تدفین، توی حرم شاهچراغ با بچه ها دور هم نشسته بودیم ...قرآن میخوندیم و گریه میکردیم... پیرزنی که اون نزدیک نماز میخوند اومد نزدیکمون نشست...قرآن رو از دستم گرفت و با صدای بلند چند صفحشو خوند... آرامشش منو یاد یزدان مینداخت... تموم که شد ، ماجرا رو پرسید و منم مختصر واسش تعریف کردم. آه عمیقی کشید و گفت:"خاک مُرده سرده مادر! به شماها میگذره...به برادر...خواهر...عمو...عمه....به همه میگذره... فقط این داغ ، جگر پدر و مادرشونو تا زنده اند میسوزونه و سرد بشو نیست...به همه میگذره مادر..."
هرچند هنوزم وقتی یاد یزدان و میچکا میفتیم نمیتونیم جلوی اشک ریختنمونو بگیریم؛حتی جلوی جمع...
هرچند با دیدن عکسا و یادگاریاشون رمق از پاهامون میره و میلرزیم از غصه ...ولی هیچکدوممون داغی این مصیبت رو به اندازه علیرضا خان و عمه فیروزه حس نکردیم...عمه که از اون روز به بعد بیشتر شبیه یه روح سرگردانه که بیصدا توی خونه راه میره ...بدون هیچ صدایی...فقط شبا صدای گریه ها و ناله هاش از توی اتاقش میاد...
و عمو علیرضا...
چهارده روز بعد تدفین ،بیخبر با کورش و صدرا رفتیم سید علی... بدون اینکه عمو ببیندمون،از پشت دیوار خشتی سرک کشیدیم تا قبرشونو ببینیم... نصف موهاش سفید شده بود...باورم نمیشد توی دو هفته...
چشممون که به صورت آفتاب سوخته مازیار افتاد که آروم و ساکت تکیه داده بود به درخت بی برگ وسط حیاط...آه از نهادمون بلند شد... صدرا زیر لب گفت:
الفت شبهای خوش را روزگار از ما گرفت ... ای خوشا روزی که با هم روزگاری داشتیم
...
انگاری همین دیشب بود.مثل هر سال همه ریخته بودیم خونه عمو علیرضا...تولد چیکا...
چه سر و صدایی... چه غوغایی... بعضی پسرا بعد سه چار ماه همو میدیدیم...
بهونمون دیدن عمو علیرضا و یزدان و چیکا بود وگرنه شاید سال میومد و میرفت اصلا یادمون نمیومد خاله کیه و عمه کجاس!!!
چقدر اون شب خنیدیدیم...چقدر آتیش سوزوندیم و دلقک بازی درآوردیم تا گنجشکه رو بخندونیم... تا یه ذره از بار غم عمو علیرضا رو کم کنیم... تا فراموش کنیم چیکای ما روزبروز داره آب میشه و چشاش بی رمق تر... تا وقتی لبای عسلیشو باز میکنه جای صدای سرفه های کهنه، صدای خنده هاشو بشنویم...
بعد بریدن کیک و باز کردن هدیه ها و رقص و شام ، نوبت حافظ شد و فال شب تولد...
هیسسسسسسسسسس!!... بذارید ببینم حافظ اینبارم از یار سفر کرده و عاشق امیدوار و ... حرف میزنه تا گنجشکه رو دست بندازیم!...
...کتاب که باز شد بعد چند ثانیه نگامون کرد و خندید... شیطنتمون گل کرد که اووووووووووو!!! بخون ببینیم چی گفته...... بخون آتیش پاره!... ...
کتابو گرفت بغلش ، اخم ملایمی کرد و با لبای غنچه شده گفت "نمیخونم!"...
سر و صدامون بلند شد..."لوس نشو! بخون دیگه!!"..."میخونی یا خودمون ببخونیم؟!"..." بچه ها فکر کنم اینبار دیگه اسم طرفو آورده که چیکا نمیخونه!!!"... ...
دیدیم کوتاه نمیاد پریدیم طرفش تا کتابو ازش بگیریم...مثل همیشه پناه برد بغل یزدان...بزرگترا صداشون درومد که "بچه ها بشینین! یزدان واستون میخونه! " برگشتیم عقب و منتظر...
در بین مخالفتهای چیکا، یزدان کتابو باز کرد...لبخند رو لباش ماسید... چیکا صورتشو چسبوند به سینه یزدان و ...
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گرچه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
...
..
.
مابقی غزل رو اینقدر صداش میلرزید که نمیشد واضح شنید... پشیمون شده بودیم مثل سگ... نگاه انداختیم دور و بر ،دیدیم عمو علیرضا نیست بینمون... حاجی ادیب هم صورتش خیس بود...
مخ هممون هنگ کرده بود...چه ...ی خورده بودیم ! هیچ حرفی به ذهنمون نمی رسید تا واسه شکستن اون سکوت که سنگینیش داشت لهمون میکرد بزنیم...
چیکا برگشت و نگاه انداخت به صورتامون... بابام لبخند تلخی زد و گفت:"به سلامتی دایی جون...حالا از این منزل ویران ، میای تهران یا میری شیراز؟!"
همگی یه نفس راحت کشیدیم...بچگانه ترین تعبیری بود که میشد ازین غزل داشت....بابا یه راه گریز ازین گندی که ماها زده بودیم پیدا کرده بود... بقیه هم خودشونو زدن به نفهمی که :"اصالتش شیرازیه، پس میاد شیراز!"
"اوه اوه اوه! چه حرفا ! یه ایرانه و یه تهرون...چرا بره شیراز؟!"
...
هر کسی یه تیکه مینداخت و متلک میگفت و دیگران میخندیدن...چشای چیکا برق کم رمقی از شادی داشت و از اینکه فالشو به بد تعبیر نکرده بودیم ،خیالش راحت بود...
...توی دل همه اما،آشوب بود... آخر شب واسه خواب هیچکی نای بلند شدن نداشت...آویزون و دمق راه افتادیم طرف حیاطی که سالهای قبل توش آروم ترین خوابها رو داشتیم ولی اون شب هنوز نخوابیده، میدونستیم فکر و خیال تا صبح ،از رختخواب واسمون جهنم میسازه...
کلی تشکر و عذرخواهی بدهکاریم به خیلیا:
از همه بچه هایی که وقتی کلن بودیم تماس گرفتن واسه حرف زدن با چیکا :متشکریم.
از همه دوستان و آشنایانی که زحمت کشیدن و تشریف آوردن فرودگاه تهران و از اونجا همراهیمون کردن تا شیرازو مراسم بدرقه باشکوهی رو مسبب شدن :متشکریم.
از همه عزیزانی که میدونم با زحمت و مصیبت زیاد ، تا سید علی تشریف آوردن و با وجود نبود هیچ امکاناتی،تنهامون نذاشتن:متشکریم.
از همه عزیزان برای ناتموم موندن مراسم تدفین- بخاطر حال نامساعد عمو علیرضا و مازیار- عذر میخوایم و ازینکه با درک و فهم بالاشون ، نه تنها ناراحت نشدن،که همدردی هم کردند: متشکریم.
از همه دوستان و آشنایانی که شب تولد یزدان،تشریف آوردن شیراز و توی مراسم ختم قرآن منزل پدربزرگشون شرکت کردن و با نفس مبارک این جمعیت عزیز، بیست و سه بار اون شب قرآن ختم شد:متشکریم.
از عزیزانی که توی این مدت احوالپرس حاج آقا ادیب و عمو علیرضا و مازیار بودند تشکر میکنم و عرض میکنم که حاج آقا کماکان بیهوش هستند و در منزلشون پرستاری میشن.عمو علیرضا و مازیار هم که... هنوز هیچ چیز درموردشون تغییر نکرده...
و بالاخره از همه دوستان و عزیزانی که شب و روز تولد چیکا توی مکان های زیادی(حرم اما رضا، جمکران، شاهچراغ،امامزاده یحیی،ظهیرالدوله ، حافظیه،مزار سهراب ،امامزاده حسین طبس ،آمستردام،کلن،هامبورگ) کنار هم جمع شده بودند و هدیه به روح پاک چیکا و یزدان، قرآن و دعا خونده بودند صمیمانه تشکر میکنم.
صورت مهربون تک تک شما عزیزان رو میبوسم و از طرف همه افراد فامیل عرض میکنم که " تا زنده ایم مدیون بزرگواریها و مهربونیاتون هستیم . امیدواریم بتونیم اینهمه لطف و همراهی رو توی روزهای شاد زندگیتون جبران کنیم"
محمدرضا ادیب و سارا خاضعی
هومن و مهران
مریم ادیب و سجاد سعدی
سامان،عرفان،امین
گلنار ادیب و مهدی سعدی
فرهاد،فرامرز،فرزاد
نسرین ادیب و کامران خسروزادی
بهنام،بهمن،بهرام،مهرداد
فرشته تهرانی و یاشار لاچینی
مونا،امیرعلی (آیلن) ،آرال،سالار، سهند
سهراب تهرانی و آرزو موحد
سها،سبحان، مهراب
منصوره تهرانی و جمشید شبستری
سیاوش،صدرا،کورش،داریوش
یه خواهش هم ازتون دارم...از همه شماهایی که حداقل یه خاطره کوچیک از چیکا و یزدان دارید...یا یه جمله ای از حرفاش که واستون موندگار بوده یا ....هرچیزی که احساس میکنید باید درموردش نوشته بشه....
تصمیم داریم یه نرم افزار جامع در باره زندگی یزدان و چیکا (فیلماشون،صداشون،عکساشون،نوشته هاشون،نقاشی هاشون،خاطره هاشون و ... )تنظیم کنیم که دوست داریم هیچ مورد کوچیکی اززیبایی های گفتار و افکارشون ناگفته باقی نمونه.ازهمه دوستان خواهش میکنم یه کپی از عکسها و فیلم هایی که با هم دارید رو واسمون ارسال کنید و از خاطراتی که با هم داشتید واسمون بنویسید.
خاطرات لطفا همینجا نوشته شه، فیلم و عکس رو به آدرس www.t.mehraab@yahoo.com میل بزنید.
مرسی از لطفتون
مهراب

